نامه سرگشاده حميد شوکت به عباس ميلاني*

 

 

• افسوس می‌خورم از آنکه با تمام نقدی که نسبت به اين شيوه مسموم در نظام‌های توتاليتر و جنبش چپ سراغ کرده‌ای، خود بدان دست می‌زنی و با يک چرخش قلم مرا از صحنه حذف می‌کنی

 

• وقتی "صياد سايه‌ها" را ديدم و بار ديگر آن نقد را خواندم و به اين جمله‌ی تو رسيدم و آن را با حذف آنچه در پيشگفتار کتاب درباره‌ی من نوشته بودی مقايسه کردم، باز پی بردم چرا هنوز اين همه از تجدد به دوريم و چرا عمر قدرناشناسی، ستم و توتاليتاريسم در تاريخ سرزمين ما جاودانه است

 

پنجشنبه ١٣ مرداد ١٣٨۴ – ۴ اوت ٢٠٠۵

 

آقای عباس ميلانی

کتاب اخيرت صياد سايه‌ها را ديدم و مرور برخی نکات آن مرا بر آن داشت تا اين مطالب را بنويسم و در اختيار عموم قرار بدهم. مطالبی که به گمانم، اگرچه به پاره‌ای اختلافات ما بازمي‌گردند، اما فراتر از مسايل خصوصی هستند و در حوزه نگرش‌مان نسبت به اخلاق سياسي، تاريخ و تجدد قابل بررسي‌اند. آن کتاب را پيش از اين دو بار به چاپ سپرده بودی که هر دو بار به خاطر اختلاف با ناشر يا مسئله مجوز چاپ، منتشر نشد. هم در پيشگفتار کتاب که اولين بار برای انتشار به شرکت نشر کتاب سپردی و هم در همين پيشگفتار که برای انتشار در نشر اختران در نظر گرفته شده بود، از من نام برده و از "فضلم" سخن گفته و به "سابقه دوستي" خود با من و "کمک و همکاري"‌ام با تو در "تدوين" آن کتاب اشاراتی داشتي. چند ماه پيش، وقتی کتاب سرانجام در آمريکا چاپ شد، همه اين‌ها را حذف کردي. اين رفتار نشانه زير پا گذاشتن اصول و مخدوش کردن حقايق است. و اين نه از بابت عدم اشاره به سابقه دوستی ما، که تو را در دوستی پايدار نيافته‌ام؛ بلکه از بابتی ديگر به آنچه کردی افسوس خوردم، چرا که در کارت اصوليتی ديده بودم که نقض آن مرا به شگفتی واداشت. اگر در تدوين آن کتاب کمکت کرده بودم، حذف اين مطلب، حتا اگر اختلافی ميان ما پيش آمده بود، به لحاظ همان اصوليتی که از آن سخن گفتم جايز نبود و اين جنبه از شخصيت و منش تو برايم ناشناخته بود. وگرنه اشاره يا عدم اشاره به نام من که گره‌ای از دردهای ما را نمي‌گشايد. پس يقين داشته باش که آزردگی و افسوس من يکسره از بابت ديگری است.

در کتاب صياد سايه‌ها نقدی با عنوان "کورش لاشايی و تجربه انقلاب. نظری به نگاهی از درون به جنبش چپ ايران" نوشته‌ای که موضوعش بررس کتاب‌های من است. اين نقد را از سر لطف، سه سال پيش به خواست کورش لاشايی نوشتی و بنا بود که به عنوان مقدمه کتاب گفت‌وگوی من با او به چاپ برسد که در پی اختلافت با کورش پيرامون برخی نکات عنوان شده در آن نقد، از چاپ آن خودداری کرديم. آنجا در چگونگی رسم تاريخ‌نگاری در کشورهای توتاليتر نوشته‌اي: "وقتی کسی مغضوب مي‌شد، حتا عکسي‌های قديمی را هم دستکاری مي‌کردند و شخصيت‌های محبوب ديروز يا مغضوب امروز را به مدد قلمی يا ذره‌ای اسيد از صحنه عکس- و به گمانشان از صحنه تاريخ-  حذف مي‌کردند، در ذهنيت جنش چپ هم گويی فرايندی مشابه صورت مي‌گرفت." (ميلاني. صياد سايه‌ها. شرکت نشر کتاب. امريکا ٢٠٠۵، ص ٣١۴)

افسوس مي‌خورم از آنکه با تمام نقدی که نسبت به اين شيوه مسموم در نظام‌های توتاليتر و جنبش چپ سراغ کرده‌اي، خود بدان دست مي‌زنی و با يک چرخش قلم مرا از صحنه حذف مي‌کني.

ديگر نه از" سابقه دوستي‌مان" سخن مي‌گويی و نه از "کمک و همکاري" ای که به قول خود در "تدوين" آن کتاب با تو داشته‌ام. و اين همه نشان از آن دارد که من نيز مغضوب شده‌ام.

دليل اين امر را مي‌بايست در اختلافی جستجو کنم که در ماجرای نوشتن کتاب زندگي‌نامه ٢٠٠ شخصيت  ايرانی دوران محمدرضا شاه ميان ما پيش آمد. طرحی که مبتکر آن آقای لاری بود و تو مسئوليت انجامش را بر عهده داشتي. من خود  را همه جا با اين پرسش روبرو مي‌بينم که سرنوشت آن کتاب و همکاری ما به کجا انجاميد؟ اين نامه در عين حال پاسخی بر اين پرسش است. از همان آغاز کار پيشنهاد کردی تا با تو در پيشبرد اين طرح همکاری داشته باشم که پذيرفتم و نزديک به سه سال کار مشترکی را دنبال کرديم.

اين همکاری هنگامی که بخش اعظم کار تحقيقاتی من در جمع‌آوری و بازبينی مطالب، اسناد و مدارک مربوط به شخصيت‌هايی که در ليست ما قرار داشتند و تنظيم پرونده‌ای برای هر يک از آنها به پايان رسيده بود از جانب تو قطع شد.* تا اينجا، نه مشکل خاصی پيش آمد و نه مانعی در پيشرفت کار مشاهده شد. دو سال پس از آغاز کار نيز طی نامه‌ای خطاب به آقای لاري، خشنودی خود را از پيشرفت آن اعلام و با اشاره به حجم گسترده تحقيقاتی که انجام گرفته بود، از اينکه " همکار اصلي" تو هستم، خود را "مفتخر" دانستي. در چنين موقعيتی حتا پيشنهاد کردی ساعات بيشتری را به اين طرح اختصاص دهم و به اين منظور در دانشگاه استانفورد و موسسه هوور که پس از ترک کالج نتردام به تازگی در آنجا تدريس و تحقيق مي‌کردی کار بگيرم که پذيرفتم. برای اين اقدام مانعی نمي‌ديدم، چون کارم بنا بر قراری که داشتيم در واقع روی کتاب زندگي‌نامه‌ی شخصيت‌ها بود که آغاز و انجامش ارتباطی با دانشگاه استانفورد و موسسه هوور نداشت.**

در پايان مدت قرارداد ده ماهه با دانشگاه، هنگامی که با آگاهی و موافقت تو، شرايط کاری نامساعدی را برای تمديد قراردادم اعلام نمودند، گفتم با اين شرايط جديد مايل به ادامه کار در موسسه هوور نيستم. از آنچه پيش آمده بود ناراضی هم نبودم. فضای هوور، فضای خوشايندی برايم نبود و با حال و هوا و خلق و خوی من سازگاری نداشت. من مايل بودم چون گذشته، بدون آنکه به آن موسسه مربوط باشيم کارم را در به پايان رساندن کتاب زندگي‌نامه‌ی شخصيت‌ها به سرانجام برسانم.

حرف تو اين بود که اين امر منوط به تمديد قرارداد با هوور و ادامه کار در آن موسسه است، و اين برايم غريب بود. چون از همان آغاز کار، نه ما چنين قراری داشتيم و نه ميان تو آقای لاری چنين قراری بسته شده بود. نهايتش آن بود که در شرايط تغيير يافته جديد که به زيانم بود، مايل نبودم پس از پايان مدت قرارداد با دانشگاه، در هوور باشم. مگر وقتی کار روی کتاب زندگي‌نامه‌ی شخصيت‌ها را آغاز کرديم، اصولاً صحبتی از دانشگاه استانفورد و موسسه هوور در ميان بود؟ علي‌رغم همه‌ی اينها، هنوز حرف آخر عنوان نشده و قرار شد درباره‌ی اين موضوع با هم گفت‌وگو کنيم.

باقی اين ماجرا، داستان تکان‌دهنده‌ی نحوه‌ی اعلام پايان کار مشترک ما از جانب تو بود که با پيغامی تلفنی انجام گرفت. بي‌هيچ شبهه‌اي، اين اقدام از عرف و عادت مرسوم ميان انسان‌ها به دور و از لحاظ اخلاقی غيرقابل توجيه بود. به ويژه رفتارت با معيارهای تجدد که اين همه صحبت از آن در ميان است قرابتی نداشت. آنچه در آخرين روز کار در موسسه هوور با آن روبرو شدم نيز بر همين روال سير مي‌کرد که مي‌گذرم. همين قدر بگويم که منشی تو بدون کمترين توضيحي، وضعيت دفتر کارم را تغيير داده و کشوی وسايل شخصی و پرونده‌هايم را که قفل بود باز کرده و محتويات آن را جابجا کرده بود.

اقدامی که به ميل و آگاهی تو انجام گرفته و به گمانم قابل تعقيب و شکايت بود. اما دست ودلم لرزيد که از که، به که شکايت ببرم.

من از دوستی صحبت نمي‌کنم. اما نزديک به ۴٠ سال است که همديگر را مي‌شناسيم و نزديک به سه سال کار مشترکی را دنبال کرديم و مشکلی در ميان نبود و همواره نيز تأکيد مي‌شد که انجام اين کار بدون من شدنی نيست، و به واقع نيز چنين بود.

بر اين اعتبار از خودم مي‌پرسم آيا تصادفی است که قطع رابطه‌ی ما هنگامی رخ داد که بخش اعظم کار تحقيقاتی من در به سرانجام رساندن آن کتاب به پايان رسيده و تو با تکيه بر بهانه‌ای موهوم که بنايش بر خاکستر بود خود را آسوده ساختي؟ احساس مي‌کنم در فرصتی غنيمت، آفتاب حقيقت را گل‌اندود و به صيد سايه‌ها نشسته‌اي. گويی شهرت به خودی خود برايت هدفی غايی و نهايتی مسلم باشد. گمانم بر اين است که اين پس نيز، آنچه در کلام و قلم تو بر من خواهد گذشت، نمادی از همان تصويری است که خود به بهترين نحو، در نقد "کورش لاشايی و تجربه انقلاب" در راه و رسم تاريخ‌نگاری نظام‌های توتاليتر توصيف کرده‌اي. وقتی به ماجرای کتاب زندگي‌نامه‌ی شخصيت‌ها انديشيدم، وقتی "صياد سايه‌ها" را ديدم و بار ديگر آن نقد را خواندم و به اين جمله‌ی تو رسيدم و آن را با حذف آنچه در پيشگفتار کتاب درباره‌ی من نوشته بودی مقايسه کردم، باز پی بردم چرا هنوز اين همه از تجدد به دوريم و چرا عمر قدرناشناسي، ستم و توتاليتاريسم در تاريخ سرزمين ما جاودانه است.

حميد شوکت

برکلي، سوم اوت ٢٠٠۵

 

 

 

 

 

-----------------------------------------

* در آغاز قرار بود که اين کتاب به زندگي‌نامه‌ی ۶٠٠ شخصيت ايرانی اختصاص يابد که در جريان کار به ٢٠٠ شخصيت تقليل يافت. پيرامون برخی از آن‌ها چون شماری از نظاميان يا بانکداران و صاحبان صنايع که نام‌شان در ليست ما بود مطلبی درخور اشاره جمع‌آوری نشد، چون علي‌رغم نقش مهم آنها در حوزه‌ای که تأثير گذاشته‌اند، در آرشيوها، نکته‌ی قابل توجهی ديده نمي‌شد. هرچند که درباره‌ی برخی نيز به نکات مهمی دست يافتيم. بر اين اساس، بخش اعظم کار تحقيقاتی من، هنگامی که رابطه‌ی ما قطع شد انجام گرفته بود.

* * اگر اينجا و آنجا، چون برگزاری کنفرانس مربوط به دموکراسی در ايران در ماه مه ٢٠٠۴ کارم به موسسه هوور مربوط شد، فقط در زمينه دعوت از سخنرانان و رفع و رجوع مسايل تکنيکی بود و از حوزه سياست آن به‌دور بودم. در مورد کنفرانس نظرم اين بود که اگر قرار است تصويری همه جانبه از اوضاع ايران به دست دهد، لازم است از نظر سياسی توازنی ميان سخنرانان وجود داشته باشد و از طيف چپ نيز کسانی در کنفرانس حضور داشته باشند. تو با اين نظر موافق نبودی و جز در مورد يک نفر که او نيز به خاطر عدم دريافت ويزا موفق به شرکت در کنفرانس نشد، از جريان چپ‌ کسی در آن نشست حضور نداشت. طبعاً چون انتخاب سخنرانان به عهده تو بود، نظر من فقط جنبه مشورتی داشت،  هرچند که اين اختلاف به قوت خود باقی ماند. ما نه تنها در اين زمينه، بلکه اصولاً در ارزيابی از موسسه هوور نيز نظر يکسانی نداشتيم و اين نيز مانعی نداشت، به ويژه آنکه آنچه به من مربوط مي‌شد، کار روی کتاب زندگي‌نامه شخصيت‌ها بود.