گام های سرخ ، راه های سفيد
بهمن اميرحسينی

 

 

راه آينده ـ شماره ‏٦۴‎‏ ـ آذر ‏‎۱۳۸۲

گام های سرخ ، راه های سفيد

بهمن اميرحسينی ‏‏‏

 

 

‏‏بررسی و معرفی کتاب

 

بدون شناخت کامل نيروهای سياسی ‏جامعه و سير تاريخی يا به عبارتی روند ‏حرکت و تغييرات آنها، کنش و واکنش های ‏جاری در جامعه را نمی توان فهميد. برای ‏ما ـ بسياری از ما ـ دانستن آنچه در طيف ‏نيروهای چپ ايران روی داده است يا روی ‏می دهد امری ضروری است. نه تنها برای ‏آنکه ديروز جامعه را بهتر بفهميم بلکه برای ‏آنکه با شناخت بهتر گوشه و کنار تجربه ‏های روشنفکران چپ ايران در آينده مواضع ‏درست تر و واقع بينانه تری نيز اتخاذ کنيم. ‏هرچه باشد دستکم گوشه های تاريخ خودمان ‏را بايد به خوبی بشناسيم. برای شناخت ‏جنگل و زندگی در آن دانستن تفاوتهای بين ‏کاج ، صنوبر و سيب ـ اگر نگوييم حياتی ـ ‏لازم است.‏

 

‏کتاب گفتگو با کورش لاشايی، نگاهی از ‏درون به جنبش چپ ايران کمک بزرگی در ‏دستيابی به آنچه در بالا آورده شد می کند. ‏اين کتاب سومين گفتگويی است که حميد ‏شوکت با يکی از رهبران ""سازمان انقلابی ‏حزب توده ايران در خارج از کشور"" ‏انجام داده و منتشر نموده است. دو کتاب ‏پيشين دربرگيرنده گفتگو های وی با مهدی ‏خان بابا تهرانی و ايرج کشکولی بود. ‏

 

‏در ميان روشنفکران چپ ايران که پيش ‏از انقلاب اسلامی از عقايد خود دست کشيده ‏و به خدمت در دستگاه دولت پرداختند ، ‏پرويز نيکخواه و کورش لاشايی از ‏برجستگی و معروفيت بيشتری برخوردار ‏بودند. پرويز نيکخواه از رهبران ‏کنفدراسيون دانشجويان ايرانی و سازمان ‏انقلابی در جريان واقعه ی سوء قصد به ‏جان شاه در فروردين ۱۳۴۴در کاخ مرمر ‏دستگير و محاکمه شد و به اعدام محکوم ‏گرديد. اين حکم به دنبال کوشش های جهانی ‏کنفدراسيون دانشجويان ايرانی و استادان ‏دانشگاه محل تحصيل وی در انگلستان به ‏دهسال زندان کاهش يافت. پس از گذراندن ‏هفت سال در زندان فلک الافلاک ، نيکخواه ‏تغيير جهت داد و به خدمت در سازمان ‏تلويزيون ملی ايران پرداخت و مسئوليت ‏مهم بخش خبر به او محول شد. بعد از ‏انقلاب اسلامی پرويز نيکخواه دستگير و به ‏دسيسه و تحريک حزب توده ايران که در ‏پی انتقامگيری از مخالفت و انشعاب وی از ‏آن حزب بود، تيرباران شد. ‏

 

‏کورش لاشايی که همچون نيکخواه از ‏رهبران کنفدراسيون دانشجويان ايرانی و ‏سازمان انقلابی حزب توده ايران در خارج ‏از کشور بود، به اعتبار نظر و گفته دکتر ‏محمد باهری وزير دادگستری و دبيرکل ‏حزب رستاخيز که با هردو دوستی و آشنايی ‏و رابطه کاری داشته است، از پرويز ‏نيکخواه هم توانا تر و هم باهوش تر بود. ‏لاشايی پزشک بود و پس از پايان ‏تحصيلات در کشور آلمان برای ديدن ‏دوره های چريکی چند بار به چين رفت. ‏مدتها در کردستان عراق مبارزه نمود و در ‏قطر برای ايجاد رابطه با کارگران ايرانی ‏شاغل در آن شيخ نشين ، همچون آنان کار ‏بدنی و زندگی کرد تا بتواند با کار آرام ‏سياسی به زمينه سازی امر سازماندهی ‏مبارزه مسلحانه در ايران بپردازد. وی در ‏بازگشت به ايران در سال ۱۳۵۱ دستگير ‏شد و کمی بعد همانند نيکخواه از ‏انديشه های انقلابی و عملا غيرقابل پياده ‏کردن و ناممکن پيشين دست کشيده و پس از ‏يک مصاحبه با رسانه های همگانی ازاد ‏گشت. و پس از چند سال به کار در دستگاه ‏دولتی مشغول شد. آخرين سمت وی دبيرکلی ‏لژيون خدمتگزاران بشر بود که نهادی ‏وابسته به وزارت دربار شاهنشاهی ايران ‏بود. دکتر کورش لاشايی پس از وقوع ‏انقلاب از چنگال جمهوری اسلامی گريخت ‏و به آمريکا رفت و در آن جا به طبابت ‏پرداخت. ‏

 

‏دريغ که جلادان جمهوری اسلامی ( و ‏معروف ترينشان آيت الله صادق خلخالی ‏کانديدای حزب توده ايران برای نمايندگی ‏مردم ايران در مجلس شورای ملی ) با قتل ‏بسياری از دست اندرکاران صحنه سياست ‏ايران ، و در آن ميان پرويز نيکخواه ، اين ‏امکان را از بين بردند تا گوشه های بسياری ‏از تاريخ همروزگار کشورمان روشن تر ‏شود و پرتو افکن راه آينده مان گردد. ‏

 

 

‏گفتگوی حميد شوکت با کورش لاشايی، ‏گفتگويی است منحصر به فرد و از هر نظر ‏خواندنی و روشنگر. همت ستودنی حميد ‏شوکت در انجام اين گفتگو و چاپ آن اين ‏امکان را به ما و نسل های آتی ايرانيان ‏می دهد تا با زندگی پرماجرا و انديشه ها و ‏احساس جوان ايرانی صادق و تحصيلکرده ‏ای آشنا شويم که از رفاه و آسايش شخصی ‏خود به خاطر رسيدن به آرزوهای بلندی که ‏برای سربلندی ميهنش داشت ، دست کشيد. ‏اينکه راه و روشی را که ""سازمان انقلابی ‏حزب توده ايران در خارج کشور"" در پيش ‏گرفت تا چه حد درست يا نادرست، و ‏عاقلانه يا ساده لوحانه و حتا احمقانه بود ، ‏امری است جدا و ربطی به خواست ‏صادقانه و پاک کورش لاشايی و صدها ‏چون او برای ساختن ايرانی بهتر ندارد ، با ‏وجود آنکه لاشايی به اعتبار قرارداشتن در ‏کادر رهبری آن سازمان ، به سهم خود در ‏اتخاذ آن راه و روش مسئوليت مستقيم داشته ‏است. ""من مسئول تشکيلات بودم و خيلی ‏از کار ها به من مربوط می شد. البته کار ‏تعيين سياست در کنفدراسيون و جنبش ‏دانشجويی خارج نيز تا حدود زيادی بر ‏عهده ی من بود."" صفحه ۱۶۵‏

 

 

‏اين کتاب زندگی نامه و خاطرات کسی ‏است که هم با شاه ايران ديدار نموده و هم ‏با مائو تسه دون رهبر انقلاب کمونيستی ‏چين. هم با ژرژ حبش رهبر جبهه خلق ‏برای آزادی فلسطين آشنايی داشته هم با ‏اسدالله علم وزير دربار ايران نشست و ‏برخاست می کرده است. هم در چين ‏نارنجک سازی آموخته ، هم در تدوين ‏تاريخ پنجاه ساله پهلوی شرکت داشته است. ‏هم با پيشمرگه های جلال طالبانی همسنگر ‏بوده هم مدير عامل کارخانه لوله سازی ‏متعلق به خيامی سرمايه دار معروف ايران ‏بوده است. اين گستردگی زمينه مبارزه و ‏فعاليت و بيان پيچ و خم آن، اين کتاب را از ‏دو گفتگوی ديگر شوکت با خان بابا تهرانی ‏و کشکولی متفاوت ساخته و خواننده بيشتری ‏را به سوی آن می کشاند.‏

 

‏کتاب گفتگو با کورش لاشايی، نگاهی از ‏درون به جنبش چپ ايران اين امکان را بدست ‏می دهد تا با نگاه به بافت و اصول عقايد و ‏روش های سازمان انقلابی، و شکست ها و ‏انشعاب های آن دريابيم که نه تنها حزب ‏توده ايران بلکه منشعبين از آن نيز درک و ‏ديد درستی از جامعه ايران سال های پيش ‏از انقلاب اسلامی نداشتند و بی دليل نيست ‏که هر دو هم به نتيجه نرسيدند. حزب توده ‏دستورالعمل هايش را از حزب کمونيست ‏روسيه می گرفت و سازمان انقلابی چشم به ‏چين کمونيستی دوخته بود.‏

 

‏""واقعيت اين بودکه سازمان انقلابی ‏ارزيابی مستقلی از وضع ايران نداشت. اين ‏ارزيابی برپايه الگويی که چينی ها طرح ‏می کردند شکل گرفته بود. مثل خياط ها ‏پارچه را از روی الگويی بريده و بقيه ‏چيزها را با آن تطبيق داده بوديم. همه ‏استراتژی ما نتيجه اين الگوبرداری بود."" ‏صفحه ۲۳۱ و عجيب آنکه مائو تسه دون ‏در ديدار با هيات نمايندگی سازمان انقلابی ‏شخصا آنها را از الگوبرداری برحذر داشته ‏بود. ""مائو چند کلمه ای با ما صحبت کرد ‏و وقتی با من دست می داد گفت: «آنچه را ‏که اينجا ياد گرفته ايد فراموش کنيد.» اما ما ‏آن قدر مفتون ديدار با مائو بوديم که به ‏مفيدترين نصيحتش دال بر اينکه از چينی ها ‏تقليد نکنيد بی اعتنا مانديم."" صفحه ۱۱۲‏

 

‏درست است که هم حزب توده و هم ‏سازمان انقلابی ـ که به اعتراض و مخالفت ‏با روش های خائنانه حزب توده تشکيل شده ‏بود ـ به کژراهه رفتند و خدمتی به مملکت ‏نکردند اما ناگفته نماند که تفاوتی بين آن دو ‏البته بود و آن صداقت و حس ميهن پرستی ‏در شماری از رهبران و افراد سازمان ‏انقلابی بود که در رهبران حزب توده نه ‏تنها وجود نداشت و ندارد که بی معنا نيز ‏جلوه می کرد و می کند. ‏

 

‏لاشايی در پاسخ به اينکه هنگام ورود ‏غير قانونی به ايران و به دليل امکان ‏دستگيری آيا هراسی در دل داشته، ‏می گويد: ""دلهره داشتم. اما اين دلهره با ‏شادی فراوان همراه بود. به اميد آن هوا و ‏بوی خاک. تمام زندگی من ايران بوده و ‏هست.""و کافی است که اين را با پاسخ آن ‏خبيث در هواپيمای ارفرانس که به تهران ‏می رفت تا که بر دوش ميليونها مجنون و ‏مجهول سوار شود و ايران را ماتمکده و ‏ويرانه ای کند، مقايسه کنيم. اين مهر به ‏ايران و فرهنگ و تاريخ ايران خود را در ‏اين گفتگو بار ها نشان می دهد: ""از ‏خاطرات سفر افغانستان يکی اين بود که از ‏فرصت استفاده کردم و به مزار شريف ‏رفتم. مزار شريف در کنار ويرانه های بلخ ‏بنا شده است. می خواستم آتشکده ی نوبهار ‏را که روزگاری توسط امرای سامانی اداره ‏می شد ببينم. ويرانه های ديوار قديمی بلخ ‏مرا دچار افسردگی کرد. با خود گفتم از ‏اسکندر تا اعراب و مغول، چگونه اين ‏سرزمين کهنسال زير سم اسبان تجاوزگران ‏و کشورگشايان زجر ديده و هر بار به پا ‏خاسته است. از اينکه هيچ يک از اهالی آنجا ‏چيزی از آتشکده ی نوبهار نمی دانست ‏بيشتر مغموم شدم."" صفحه ۱۶۷‏

 

‏خواندنی بودن اين کتاب جدا از اعتباری که ‏خاطرات کورش لاشايی به آن داده است، به ‏سبب روش پرسشگر است. حميد شوکت با ‏احاطه کامل به گذشته و مسايل درونی ‏‏""سازمان انقلابی حزب توده ايران در خارج ‏از کشور"" و نيز دسترسی به سند های آن ‏سازمان، در ميان پرسش ها به بيان ‏ديدگاه هايش می پردازد و اطلاعات جالب و ‏خواندنی می دهد که بی ترديد سطح آگاهی هر ‏خواننده ای ـ حتا اعضای پيشين سازمان ‏انقلابی ـ را بالا می برد. چرا که، بسيار نکته ها ‏هست که هر عضو سازمانی الزاما نمی داند. ‏

 

‏حميد شوکت اما تنها يک پرسشگر نيست. ‏پرسش بارها شکل جدل و بازجويی به خود ‏می گيرد بويژه آنجا که مربوط به خدمت ‏لاشايی در دستگاه دولت و شرکت در ‏نگارش تاريخ پنجاه سال پادشاهی پهلوی می ‏شود. وقتی هم فعاليت زيرزمينی او پس از ‏ورود به ايران به ميان می آيد، زبان شوکت ‏گاهی طنز آميخته به تمسخر می شود. ولی ‏هرگز رنگ بی انصافی و بدبينی نمی گيرد ‏و حکمی صادر نمی کند و آلوده به شعار ‏های چرکين توده ای ـ آخوندی و مجاهدی ‏نمی شود. به نظر نمی رسد هدف حميد ‏شوکت از اين گفتگو و نيز گفتگو های ‏پيشين چيزی جز نورافکندن بر گوشه های ‏کمرنگ شده و بتدريج از ذهن های توده ‏مردم رفته ی رويدادهای روزگاران ديروز ‏باشد. ‏

 

‏نخستين پرسش بر مبنای گفته ای از خليل ‏ملکی طرح می شود: ""ما کمونيسم را ‏انتخاب نکرديم. کمونيسم ما را انتخاب ‏کرد"" و لاشايی پس از پاسخ به آن ، در ‏انتهای گفتگو دوباره به جمله ی ملکی اشاره ‏کرده و ضمن تاييد آن می گويد: ‏‏""اپوزيسيون به يک معنا ساخته ی خود ‏ساواک بود. مگر من چگونه تبديل به فردی ‏غير قانونی شدم؟ صدها نفر ديگر نيز ‏همينطور. در آغاز فقط به خاطر آن که چند ‏انتقاد معمولی طرح می کرديم. اين از ‏حماقت دستگاه بود که همه را به افراط ‏می راند."" صفحه ۳۱۸ و در جای ديگری ‏می گويد : ""واقعيت اين است که اگر ‏ساواک نبود يا به آن شيوه ها دست نمی زد، ‏شايد ما امروز اينجا نبوديم."" صفحه ۲۲۱‏

 

‏ لاشايی در بررسی تفکری که به تشکيل ‏سازمان انقلابی منجر شد بخشی از مسئوليت ‏را متوجه عملکرد دولت ايران دانسته و از ‏‏""بی اعتمادی به مبارزه مسالمت آميز که ‏آخرين روزنه های آن پس از شکست تجربه ‏دولت علی امينی که قصد اصلاحات داشت ‏بسته شد"" نام می برد. صفحه ۴۵ ‏

 

‏پس از توضيح علت و چگونگی تشکيل ‏سازمان انقلابی و خواست های سياسی و ‏مبارزاتی آن، لاشايی به تشريح روابط ‏درونی آن سازمان می پردازد و ديده های ‏خود را بی پرده بيان می کند : ""واقعيت ‏اين است که ما پيشاپيش تصميماتی در ‏درون سازمان اتخاذ می کرديم و همه چيز ‏را در خدمت به اثبات رساندن و حقانيت آن ‏قرار می داديم. در نهايت اين سکتاريسم ‏گروهی بود که چيره می شد. به گمان من ‏اين ريشه و اساس شمار بزرگی از ‏اشتباهات و شکست های ما بود."" صفحه ‏‏۹۲ و در پاسخ ديگری: ""جمع رهبری در ‏عمل با زير پا گذاشتن اساسنامه و اصولی ‏که خود بدان اذعان داشته است برای ‏مجموعه ی سازمان تصميم می گرفت."" ‏صفحه ۱۶۲‏

 

‏درباره رفتار سه تن از اعضای برجسته ‏و عضو کميته مرکزی حزب توده (قاسمی، ‏فروتن و سغايی) که از آن حزب بريده و ‏به سازمان انقلابی پيوسته بودند، از جمله ‏می خوانيم که : ""تمام زندگی آنها در توطئه ‏گذشته بود و فضايی که ساليان سال در آن ‏عمل می کردند آغشته به توطئه بود...در ‏مرکز همه اينها به گمان من ذهنيت توطئه ‏گرانه و مسمومی قرار داشت که ساليان سال ‏در آن زندگی کرده و بدان خو کرده ‏بودند."" صفحه ۸۹ ‏

 

‏پس از آنکه سازمان انقلابی تصميم ‏می گيرد اعضای خود را برای مبارزه به ‏ايران بفرستد، لاشايی به قطر می رود تا در ‏آنجا در ميان کارگران ايرانی دست به ‏سازماندهی بزند و سپس به ايران برود. ‏لاشايی البته تنها کسی نبود که کار و زندگی ‏را رها می کند و به شيخ نشين ها می رود. ‏عضو ديگری از برکلی به دوبی می رود و ‏در آنجا کارگاه آهنگری باز می کند. ديگری ‏در کويت کارگر جوشکار می شود و فرد ‏ديگری پادوی هتل هيلتون کويت می شود. ‏لاشايی درباره کار در قطر که برای آن ‏روزی سه چهار دلار مزد می گرفته ‏می گويد: ""پس از رسيدن به قطر در يک ‏کارگاه ذوب فلز کار گرفتم. در اين کارگاه ‏فلزات مختلف را ذوب می کردند و از آنها ‏شبکه هايی که روی دريچه فاضلاب ها ‏می گذارند می ساختند. کار من اين بود که با ‏پتک قطعات بزرگ اتومبيل ها و ‏تراکتورهای از کار افتاده را خورد کنم و به ‏وسيله ی سطل لاستيکی به چند طبقه زير ‏زمين بفرستم تا آنجا توسط کارگرانی که در ‏کوره ها کار می کردند ذوب شوند. ساعت ‏‏۴ صبح وقتی هوا هنوز تاريک بود از ‏خواب بيدار می شدم. لنگی به خود می بستم ‏و پيراهن زير نازکی می پوشيدم و مدتی ‏پياده می رفتم تا در محل مخصوصی همراه ‏با ديگر کارگران منتظر رسيدن کاميونی که ‏قرار بود دنبال ما بيايد بشوم. بعد از چندی ‏کاميون کارگاه می رسيد و همه ما را مثل ‏گوسفند بار می کرد و به کارگاه می برد. ‏کار حدود ساعت ۶ صبح شروع می شد و ‏تا ظهر کار می کرديم. بعد نيم ساعتی وقت ‏ناهاربود. غذای هر روز ما نخود سبز ‏رنگی بود که به آن دال می گفتند. گمان می ‏کنم غذايی هندی بود. چند لقمه ای ‏می خورديم و در اثر گرما و خستگی شديد ‏همان جا از حال می رفتيم. اگر شانس ‏می آورديم و ماشينی پيدا می کرديم، زير ‏ماشين می خوابيديم چون دستکم سايه بود. ‏اين استراحت ، نيم ساعتی طول می کشيد. ‏بعد باز می گشتم سرکار."" صفحه ۱۶۸‏

 

‏درد آور است وقتی بيانديشيم که از يک ‏سو چه شرايط نادرست و غير منطقی در ‏کشورمان و از سوی ديگر چه افکار ناپخته ‏ای در ذهن جوانان تحصيلکرده مان، دست ‏در دست هم سبب می گردند تا يک پزشک ‏ايرانی بجای بهره گيری از دانش خود و ‏درمان هم ميهنان نيازمند، چنين گامهايی ‏بردارد و عمر تبه کند. ‏

 

‏کورش لاشايی مدتی پس از بازگشت به ‏ايران دستگير می شود. و پس از شرکت در ‏يک مصاحبه مطبوعاتی و راديو تلويزيونی ‏و اعلام تغيير عقيده و دست شستن از ‏ضرورت انقلاب مسلحانه، به آزادی دست ‏می يابد. وی سی سال بعد در گفتگو با حميد ‏شوکت درباره آن مصاحبه می گويد: ‏‏""درست بود و از اين بابت احساس ‏پشيمانی نمی کنم."" در حقيقت پس از ورود ‏به ايران و پيش از دستگيری ""جوانه هايی ‏از دلسردی و بی اعتمادی به راه عمومی ‏سازمان انقلابی در درونم شکل ‏می گرفت."" صفحه ۲۳۱ ‏

 

‏پس از رهايی، لاشايی سفری به استانهای ‏آذربايجان و خوزستان می کند. بازديد از ‏شهرها و روستاهای کشور منظره ديگری ‏در برابر چشم لاشايی گشود و راه تازه ای ‏پيش پای او گذاشت. ""حس می کردم وضع ‏تغيير کرده است. می ديدم سر و وضع مردم ‏بهتر شده و فقر به شکلی که پيش از ترک ‏ايران شاهدش بودم ديگر به چشم ‏نمی خورد. می ديدم همه جا مدارس عالی، ‏مدرسه ی پرستاری، مدرسه مددکاری ‏اجتماعی و دانشگاه تاسيس شده است. ‏حرف های نيکخواه پيرامون اصلاحات ‏ارزی و تغيير سيمای اقتصادی جامعه ی ‏ايران در گوشم بود. مهم تر از همه عنصر ‏نارضايتی و آمادگی برای انقلاب را نمی ‏ديدم."" صفحه ۲۳۰ ‏

 

‏ وقتی در ميان عشاير جنوب ايران به ‏چادرهای سفيد مدارس عشايری بر می خورد ‏و با طرز کار آنان از نزديک آشنا می شود ‏اذعان می کند که : ""اين همان کار توده ای ‏بود که سال ها سنگ آن را به سينه می ‏زديم. از ميان مردم برخاسته و برای مردم ‏بود و بازده آن چندين و چند برابر مثبت تر ‏از هر کار انقلابی و قهرآميز بود که ما و ‏ديگران دنبال می کرديم."" صفحه ۲۱۷‏

 

‏ برخلاف بسياری از انقلابي های چپ و ‏راست که امروز می کوشند از مسئوليت ‏راه اندازی و پشتيبانی از انقلاب فاجعه بار ‏اسلامی خود را کنار کشند و آنرا نتيجه ‏منطقی سياستهای رژيم پيشين معرفی ‏می کنند، لاشايي با شناخت واقعی از جامعه ‏آن روز و آشنايی نزديک آن سيستم می ‏گويد: ""ما نمی توانيم «گناه» انقلاب ‏اسلامی را به گردن شاه بيندازيم. درست ‏است که خفقان سياسی عامل مهمی بود ، اما ‏نقش نيروهای چپ و ميانه را از ياد نبريم ‏که در اين «گناه» سهيمند."" صفحه ۲۶۵ و ‏يا می گويد :""به هيچوجه قصد ندارم چنين ‏وانمود کنم که در ايران آزادی سياسی وجود ‏داشته است. حرف من اين است که در آن ‏نظام امکان اصلاحات وجود داشت و شاه ‏بنا بر افکار تجدد خواهانه تا حدود زيادی به ‏ناسيوناليسم و استقلال ملی فضا می داد. بر ‏همين اساس کسانی که فعاليت خود را با آن ‏حرکت تنظيم می کردند در آن دستگاه وجود ‏داشتند...چنين فعاليتی نه تنها امکان پذير ‏بود، بلکه از جانب دستگاه نيز حمايت می ‏شد. بدين ترتيب اگر کسی می خواست به ‏نحوی سازنده در آن مملکت کار بکند چنين ‏امکانی فراهم بود."" صفحه ۲۵۵ ‏

 

‏ وقتی کسی به آن سطح از پختگی برسد ‏که بتواند از گذشته خود انتقاد کند و ‏باورهای ديروزش را نادرست بخواند، اين ‏توانايی را نيز می يابد که آنچه را در نزد ‏ديگران نادرست يا درست می يابد بی واهمه ‏بيان کند. و اين بصارت را در جای جای ‏گفتگوی لاشايی با شوکت می توان نشان ‏داد. تنها همين چند خط زير برای دفاع ‏لاشايی ها در برابر اتهامات چپ ‏ماليخوليايی و پيرو خط امام کافی است. ‏

 

‏""درست است که حکومت از لحاظ سياسی ‏مستبد بود، اما هنوز می توانستی چنان که ‏من پی بردم در درون دستگاه کار سياسی ‏بکنی. صدها شاعر و نويسنده و روزنامه ‏نويس و استاد دانشگاه در دوران پهلوی ها ‏حرف هايشان را می زدند و توانستند محمل ‏ها و قالب هايی پيدا کنند که فعاليت داشته ‏باشند. بگذريم از صدها اصلاح طلبی که در ‏همان دستگاه حاکم مشاغل مختلفی داشتند و ‏ساخت اجتماعی ـ اقتصادی کشور را به ‏طور مثبت تغيير می دادند. هيچ کدام از ‏اينها ، حتا در شکلی جزيی نيز پس از ‏انقلاب بزرگ شما (خطاب به حميد شوکت ) ‏قابل تصور نبود. چون صد ها و هزاران ‏نفر به خاطر همين مسايل به جوخه های ‏اعدام سپرده شدند. بايد پرسيد مسئول از ‏ميان رفتن آن همه نيروهای چپ يا دمکرات ‏در سالهای پس از انقلاب کيست؟ مسئول آن ‏همه بی خانمانی و ستم کيست؟ اين ديگر ‏کشته شدن چند نفر از زندانيان سياسی در ‏دوره شاه نيست ، بلکه شمار بی شماری به ‏خاطر عقايد سياسی جان باختند. مسئوليت ‏اخلاقی آنچه رخ داد با کيست و کدام يک ‏مسئوليت بيشتری داريم؟ ... فعاليت ‏روشنفکرانی چون من و پرويز نيکخواه در ‏مقايسه با روشنفکرانی که اين انقلاب را به ‏پيش راندند بيشتر در جهت منافع فرودستان ‏بوده است. حال آنکه نتيجه اقدامات آنها ، ‏جز برافراشتن فرادستان نوين و ويرانی و ‏آوارگی و کشتار حاصل ديگری به بار ‏نياورده است. صفحه ۳۱۵‏

 

‏ لاشايی که در زندگی افزون بر گام های ‏سرخ ، راه های سفيد را نيز تجربه کرد خود ‏را از ذلت هيزم بياری انقلاب اسلامی بری ‏می داند و درباره دوران انقلاب شکوهمند ‏رفقا می گويد: ""سرخورده و اعتمادم را به ‏مردم از دست داده بودم. گمان می کردم ‏مردم حکيم و خردمندند اما چنين نبود و ‏دنبال يک مشت حرف مفت رفتند ...اين ‏انقلاب آن انقلابی نبود که من می ‏خواستم...معلوم بود عاقبتی ندارد و تنها و ‏تنها خون ريزی در پيش است. راضی بودم ‏که در اين کشتار جمعی کوچکترين دخالتی ‏ندارم."" صفحه ۳۳۹ و فاش می گويد که: ‏‏""ای کاش راه ديگری پيش می گرفتند و در ‏اين کشمکش ، انقلاب برنده نمی شد. اما جز ‏اين شد و در نهايت اين مردم ايران بودند که ‏بازنده شدند."" صفحه ۲۶۶‏

 

‏ حميد شوکت گفتگو با کورش لاشايی را با ‏آوردن تکه ای از نمايشنامه مرگ دانتون ‏اثر بوشنر با صراحت و ظرافت به پايان ‏می برد : ""آتشفشان انقلاب در جوشش ‏است و برابری داسش را بر فراز تمام سرها ‏به چرخش درآورده است. گيوتين اعلام ‏جمهوری می کند...به اطرافتان نظر بيفکنيد ‏و به لفاظی هايتان گوش فرا دهيد . چه وعده ‏ها که نداديد. آن چه نظاره می کنيد جز ‏ترجمان واقعی گفتارتان چيزی بيش نيست و ‏اين قربانيان ، اين مير غضبان و اين ‏گيوتين، کلامتان است که هستی يافته است. ‏نظامتان را بر مناره ها بنا ساخته ايد. بر ‏جمجمه ی انسان ها.""‏

 

‏ کورش لاشايی در اکتبر ۲۰۰۲ در سن ‏‏۶۴ سالگی درگذشت. يادش گرامی باد‎ ‎‏ ‏

 

 

 

 

 

 

ISBN 964-7514-22-0‎

 

نشانی ناشر و نويسنده در شبکه اينترنت :‏

www.akhtaranbook.com