گفتگویی با حمید شوکت درباره «در تيررس حادثه»
رضا فانییزدی – ايران امروز

 

 

 

قوام، کودتاي آلمان نازي و محله‌ي نازي‌آباد


باخبر شديم که کتاب زندگي سياسي قوام السلطنه را به پايان برده‌اي و قرار است اين کتاب به زودي تحت عنوان «درتيررس حادثه» توسط نشراختران در تهران انتشار يابد. دليل پرداختن به زندگي او چه بود؟

 

قوام‌السلطنه از سياستمداران برجسته تاريخ ايران است. نقش او در به امضاء رساندن فرمان مشروطيت و خلع سلاح مجاهدان در پارک اتابک که نشانه کوشش در راه محدودساختن قدرت سلطنت مطلقه و برقراري و استحکام دولت متکي به قانون بود؛ مقابله‌اش با ناآرامي‌هاي خراسان و گيلان که تماميت و استقلال کشور را تضمين مي‌نمود؛ توجه‌اش به نقش روزافزون آمريکا به عنوان وزنه‌اي در برابر روس و انگليس؛ درايت و تدبيرش در رويارويي با شوروي و کارزاري که برسر آذربايجان ايجاد شده بود؛ و سرانجام تلاش نافرجام‌‌اش در تيرماه 1331 که از راه و چاره‌اي ديگر به مساله نفت و نجات ايران مي‌انديشيد؛ همه و همه نشان از نقش غيرقابل انکار او بر تحولاتي دارد که بر زندگي و زمانه‌ما تاثيري ماندگار برجاي نهاده است. از اين رو، پرداختن به کارنامه سياسي‌اش در صدمين سالگرد مشروطيت، هنگامي که پنجاه سالي از مرگ او مي‌گذرد، مي‌تواند به درک همه جانبه‌تر ما از تحولاتي که در آن نقش داشته است کمک کند.

 

از مشروطيت، مساله خراسان و گيلان و نقش قوام در کشاندن آمريکا به صحنه سياست ايران شروع کنيم. برخي سيا ست قوام در ماجراي خلع سلاح مجاهدان در پارک اتابک را نشانه کوشش او براي سرکوب دستاوردهاي انقلاب مشروطيت مي‌دانند. نقش او در به شکست کشاندن جنبش خراسان به رهبري کلنل محمدتقي خان پسيان و جنبش گيلان به رهبري ميرزا کوچک خان به عنوان مدافعان منافع مردم نيز مورد انتقاد جدي واقع شده است. کشاندن آمريکا به عرصه سياست ايران را نيز نشانه همکاري او با استعمار نوين و امپرياليسم نوخاسته امريکا دانسته‌اند. برخي مقابله قوام با مصدق در تيرماه 1331 را آخرين اقدام او در دشمني با منافع مردم مي شمارند. مقابله با شخصيتي که نمونه و سمبل رهبري برجسته و حامي مردم بوده است. او به عنوان شخصيتي مهم در تاريخ معاصر ما چه جايگاهي دارد؟

 

چنين به نظر مي‌رسد که در نگاه ما به شخصيت‌هاي سياسي ميهن‌مان، تصويري از دو نوع سياستمدار نقش بسته باشد. شماري عاري از خطا، با تقدس و معصوميتي پيامبرگونه، و شماري آلوده بر گناه، با ذات و غريزه‌اي شيطاني. گويي تاريخ در خدمت و خيانت قهرماناني پاک باخته يا خائناني بالفطره خلاصه مي‌گردد. اين نوع نگاه، نگاهي نابخردانه، يک سويه و آغشته به کينه‌توزي‌هاي ايدئولوژيک است.

 

اما هرچه باشد، رهبران سياسي در شکست و پيروزي تحولات اجتماعي نقش بازي مي‌کنند و جايگاه معيني دارند.

 

پيروزي و شکست، يا موفقيت و ناکامي، در تحولات اجتماعي اجتناب ناپذيرند. اما آنچه شکست، آنچه ناکامي و نابخردي هاي تاريخي را به تراژدي بدل مي‌سازد، روي برتافتن از بازنگري نقادانه تاريخ و دل سپردن به ارزيابي‌هاي شتابزده و پيشداوري‌هاي معمول و يک‌سويه است. حال آنکه وظيفه نقدتاريخي، کاوشي توام با شکاکيتي شفاف و بي‌پروا براي مرور و بازگشايي پرونده‌هاي مختوم گذشته است. نقد به گذشته نبايد اساس‌اش را بر ستايشي سرشار از غرور يا افسوسي استوار بر شمارش خطاها يا ترحم با خود بنا سازد. به گمان من، آنچه ما در عرصه نقد تاريخي بيش از هميشه بدان نياز داريم، روي برتافتن از پنداشته‌هاي پذيرفته شده و روي برتافتن از باورهاي توام با ملاحظات ايدئولوژيک است. ما به افسون‌زدايي از شخصيت‌هاي تاريخي‌مان نياز داريم.

 

به نقش قوام در خلع سلاح مجاهدان در مشروطيت و سرکوب جنبش‌هاي خراسان و گيلان برگرديم.

 

در خلع سلاح مجاهدان، قوام به عنوان وزير جنگ مسئول اين اقدام بود. او مدافع اين نظريه بود که شهروندان عليرغم موقعيتي که دارند، در برابر قانون برابرند. او معتقد بود کوشش مجاهدان در انقلاب نبايد وسيله‌اي براي کسب امتيازي ويژه باشد. او حق حمل سلاح را تنها از آن ارتش مطيع دولت و نيروهاي حافظ نظم مي‌ديد. شماري از مجاهدان از تسليم سلاح‌هاي خود سرباز مي‌‌زدند و اين نظريه، به ويژه هنگامي که گروه‌هايي نيز با تکيه به قدرت اسلحه، از تجار و مردم اخاذي مي‌کردند و اسباب ناامني و آشوب بودند به سود جامعه نبود.

 

کشمکش بر سر اين ماجرا به درگيري پارک اتابک منجر شد. واقعه‌اي که طي آن شماري از مجاهدان کشته شده و ستارخان مجروح شد، ستارخاني که در راه انقلاب جانفشاني‌ها کرده بود.

 

مقام ستارخان در مشروطيت محفوظ است. هر چند که پيرامون دامنه نقش او و تاثيري که داشته است، بيش از اندازه به اغراق رفته و گاه با افسانه پردازي روبرو بوده‌ايم. اينجا نيز به افسون زدايي نياز داريم که اين نيز نکته‌اي به جاي خود محفوظ است. اما واقعيت خلع سلاح مجاهدان و واقعه پارک اتابک چيز ديگري است. مجلس دوم در مرداد ماه 1389 شمسي، طي مذاکراتي، لايحه‌اي را در چهارماده پيرامون مساله خلع سلاح غيرنظاميان به تصويب مي‌رساند. ترورهاي سياسي، چون ترور آيت‌الله بهبهاني و محمدعلي خان تربيت و تهديدات روسيه تزاري به دخالت نظامي تحت عنوان حفظ جان اتباع خود در پايتخت، ضرورت فوري چنين اقدامي بود. روسيه نا آرامي ها و ناامني هاي جاري را بهانه تهديدات خود قرار داده بود.
به هر تقدير شماري از مجاهدان، علي‌رغم پايان مهلت اعلام شده، از تحويل سلاح‌هاي خود سرباز زده و درپارک اتابک سنگر گرفتند. باقرخان که جزو مخالفان دولت بود، حتي اين نکته را پيش ‌کشيد که اگر لازم باشد برخي از نمايندگان مجلس را بازداشت خواهد کرد. اقدامي که نشانه آشکار بي اعتنايي به مجلس و قانون بود. بر اين اساس راهي جز خلع سلاح مجاهدان که به اجبار با تکيه بر اعمال قهر صورت گرفت باقي نمي‌ماند. قوام در اين واقعه نماينده و مجري حکومت قانون بود.

 

درباره سرکوب جنبش‌هاي خراسان و گيلان توسط قوام چه مي‌گويي. اين اقدام در دوره صدارت او صورت گرفت.

 

ماجراي خراسان و گيلان و نقش کلنل پسيان يا ميرزا کوچک خان، چون شماري ديگر از پنداشته‌هاي پذيرفته شده ما بر افسون و افسانه استوار است. کلنل علي‌رغم آنچه شهرت يافته است، با اقدامات خود در مقابل تشکيل دولتي مقتدر که تماميت ارضي ايران را تضمين کرده و آسايش عموم را فراهم سازد قرار داشت. نشانه‌هايي نيز از طرح کودتايي توسط سيد ضياءالدين طباطبايي ، اين بار با همکاري کلنل در دست است. اقدامي که هدف بازگشت به قدرت و سقوط دولت قوام را دنبال مي‌کرد. اين فاصله اي است که سيد از ايران اخراج شده و در عراق بسر مي برد. همچنين به اسنادي برخورده‌ام که نشان از تماس شورشيان خراسان با مقامات تاشکند براي دريافت کمک نظامي بر ضد حکومت مرکزي تهران دارد. علاوه بر اين، لنين نيز طي تلگرافي به راسکولنيکوف، فرمانده نيروي دريايي ارتش سرخ، مساله تشکيل جمهوري خراسان به کمک شورشيان تحت رهبري کلنل را پيش کشيده است. همه اينها نشان دهنده آن است که اقدامات کلنل در نهايت تجزيه کشور را به دنبال داشته و به سود ايران نبوده است. نکته‌اي که عليرغم نام نيک کلنل و يا اشعاري که از سوي ايرج و عارف در سوگ او ساخته شده‌اند، از واقعيتي غيرقابل انکار برخوردارند.

 

در مورد جنبش جنگل چطور؟.

 

اينجا نيز با واقعيتي يکسان پيرامون ضرورت افسون زدايي از شخصيت‌هاي تاريخي مان روبرو هستيم. اگر به مکاتبات ميان ميرزا کوچک خان و روتشتين، سفير شوروي نظر بيفکنيم، پي مي‌بريم که چگونه ميرزا عليرغم نيت خيرخواهانه‌اش، وسيله پيشبرد سياست شوروي و اعمال فشار به دولت مرکزي قرار مي‌گرفت. پس هنگامي که شوروي بنابر ضروريت‌هاي تنظيم سياست خود در کنار آمدن با دولت مرکزي و امپراتوري بريتانيا ديگر نيازي به او نداشت، با شکست روبرو شد و ديري نپاييد که رمانتيسم انقلابي ميرزا، قرباني منافع کارگزاران بلشويسم گرديد. بيست و پنج سال بعد، در واقعه آذربايجان با همين واقعيت روبرو هستيم. آنجا نيز پيشه‌وري تسليم مقدرات راه بي‌بازگشتي شد که از اعتماد يا اطاعتي کورکورانه به نظامي سرچشمه مي‌گرفت که بنيادش بر تازيانه استوار بود. در هر دو مورد، قوام با درايتي ستودني، با تکيه بر شگرد ديپلماتيک بي‌همتاي خود در مقام رئيس دولت، اقدامات شوروي را با شکست روبرو ساخت و بر بحران چيره گرديد.

 

سياست کشاندن آمريکا به صحنه ايران را که قوام مدافع آن بود چگونه ارزيابي مي‌کني؟

 

قوام مبتکر و مدافع سرسخت اين سياست بود. او در پيشبرد اين اقدام که بيان ويژه خود را در اعطاي امتياز نفت شمال به کمپاني استاندارد و دريافت قرضه و مستشار از امريکا باز مي‌يافت، از حمايت رضاخان، وزير جنگ و مصدق، وزير خوشنام ماليه کابينه خود برخورداربود. شوروي و انگليس که ايران را منطقه نفوذ خود مي‌دانستند، اين سياست را به شکست کشاندند. طبعا اقدام قوام را مي‌بايست با توجه به آنچه در آن روزگار جريان داشت ارزيابي کرد. سياست امريکا در آن دوره، در ارتباط باکشورهاي عقب مانده نسبت به آنچه بعدها شکل گرفت تفاوتي قابل تامل داشت.

 

نقش قوام در جريان نخست وزيري‌اش در سال‌هاي پس از شهريور بيست و دوره اشغال ايران توسط متفقين را چگونه ارزيابي مي‌کني؟

 

قوام چون شماري از سياستمداران ايران معتقد بود که در آخرين سال‌هاي حکومت رضاشاه، هر تحولي بدون توجه به نقش و موقعيت آلمان نازي در ايران غير ممکن است. آلمان‌ها در پي روي کار آمدن هيتلر در سال 1933، رفته رفته تمام شريانهاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي ايران را جز نفت در دست گرفته بودند. جاسوسان کارآمد آلمان چون ماير و شولتسه، در همکاري با عوامل بومي در جريان اشغال ايران، فعاليت‌هاي ستون پنجم آن کشور را هدايت مي‌کردند. فعاليتي که در هماهنگي با اقدامات فضل‌الله زاهدي، آيت‌الله کاشاني، ناصرخان قشقايي و حبيب‌الله نوبخت، نماينده مجلس و رئيس حزب کبود از کارايي بالايي برخوردار بود. شايد اين همه، بيان ويژه خود را در تدارک برپايي مجتمع نظامي وسيعي که بنا بود از طرف نازي‌ها در محله "نازي‌آباد" تهران ساخته شود بازيافته باشد. محله اي که بر اساس يک باور عمومي گمان مي کرديم نامي ايراني دارد و متوجه دليل اين انتخاب نبوده ايم.
به هر حال. در جريان همين تحولات، از مدت‌ها پيش تدارک کودتايي بر ضد رضاشاه از طرف آلمان‌ها در دست برنامه‌ريزي بود. کودتايي که مي‌بايست از طرف کميته‌اي بنام کميته مليون سازماندهي شده و در صورت موفقيت قوام را به نخست‌وزيري برساند. در جريان همين تحولات، مساله ترور رضاشاه نيز مورد ملاحظه قرار گرفته بود. اسنادي که بدست آورده‌‌ام نشان مي‌دهد انجام کودتا بنابراختلافاتي که در سطح وزارت خارجه آلمان پيرامون اين اقدام وجود داشت به تعويق افتاده و با اشغال ايران توسط متفقين با مانع روبرو مي‌گردد. همين اسناد واقعيت ديگري را نيز به اثبات مي‌رسانند و آن اينکه، آنچه پيرامون وابستگي رضاشاه به آلمان نازي به عنوان اصلي پذيرفته شده مورد قبول باور عمومي است بايد با ترديد تلقي گردد. نزديکي او به آلمان بيش از هرچيز نشانه درک اين حقيقت بود که رضاشاه چون شماري از سياستمداران ايران، امکان پيروزي آلمان در جنگ را محتمل مي‌شمارد و در اين ارزيابي تنها نبود. خطر سقوط شوروي واقعيتي بود که در مقامات بالاي دولت بريتانيا نيز نگراني‌هايي را برانگيخته بود. همين واقعيت باعث مي‌شد رضاشاه در تنظيم سياست خود اين خطر و پيامد‌هاي پيروزي آلمان را در نظر بگيرد و در تقاضاي اخراج اتباع آن کشور از ايران که به اصرار متفقين صورت مي‌گرفت با احتياط رفتار نمايد. همکاري قوام با آلمان‌ها را نيز مي‌بايست از همين زاويه مورد توجه قرار داد. اين واقعيتي است که متفقين نيز بدان واقف بودند و شايد به همين دليل، علي‌رغم تماس قوام با آلمان‌ها، سرانجام با نخست‌وزيري او موافقت کردند. نکته قابل توجه آنکه، پيش از قوام، سياستمداري چون علي سهيلي، نخست وزير و يا عبدالله انتظام، ديپلمات برجسته ايران که مسئوليت خارج ساختن اتباع آلمان پس از اشغال ايران را بر عهده داشت نيز پنهاني با مقامات آلماني در تماس بودند. فصل پنجم کتاب به بررسي اين مسائل اختصاص دارد.

 

در مورد سياست قوام پيرامون مساله آذربايجان و حضور نيروهاي شوروي در خاک ايران چه نظري داري؟

 

در سال‌هاي اخير پيرامون چگونگي رويارويي قوام با شوروي و کارزاري که برسر آذربايجان برپاشده بود، نکات قابل توجهي عنوان شده است. اما اخيرا نيز با توجه به اسنادي که از آرشيو‌هاي باکو و مسکو بدست آمده‌اند، مي‌توان به ارزيابي‌هاي دقيق‌تري رسيد. آنچه من بدان برخورده‌ام، حاوي اين نکته است که خروج نيروهاي شوروي از آذربايجان در سال 1325 ، عليرغم آنچه شهرت يافته است، ارتباط چنداني به نقش آمريکا در مقابله با شوروي در شوراي امنيت سازمان ملل ندارد. واقعيتي که اهميت و نقش قوام را در پايان بخشيدن به آنچه در آذربايجان جريان داشت دو چندان مي‌سازد و حکايت از توانايي او در شگرد ديپلماتيک‌اش براي دستيابي به منافع ملي دارد. نکته قابل توجه ديگر در همين اسناد نو يافته، چگونگي نقش شوروي و حزب کمونيست آذربايجان شوروي در برپايي و حمايت از فرقه دمکرات آذربايجان است. در مورد نقش باکو و کارگزاران سياست مسکو در جنبشي که در کردستان جريان داشت نيز شواهد تکان‌دهنده‌اي وجود دارد. يکي ديگر از اين موارد، مساله رد اعتبارنامه پيشه‌وري در مجلس چهاردهم است. گمان عمومي اين بود که چون نمايندگان مجلس با اعتبارنامه پيشه‌وري مخالفت کردند، در عمل باعث شدند ماجراي فرقه دمکرات و مساله آذربايجان پيش بيايد. پيشه‌وري نيز هنگام دفاع از اعتبارنامه خود در برابر کميسيون مجلس اعلام کرده بود که شوروي نقشي در انتخاب او نداشته است. اما اسناد از واقعيت ديگري سخن مي‌گويند. او طي گفتگويي با مسئولان نشريه ارتش سرخ که در آذربايجان منتشر مي‌شد، از کمک‌هاي آنان براي انتخاب شدن خود به نمايندگي مجلس سپاسگزاري کرده و آن را مديون حمايت آنان مي‌دانست. همين اسناد نشان‌ مي‌دهند که تشکيل فرقه در مسکو و باکو طراحي شده، و برنامه و ترکيب رهبري و حتي نام و سرود فرقه را نيز در آنجا ساخته و پرداخته‌اند. باقي ماجرا رازي گشوده است. فرقه به فرمان مسکو تسليم شد و پيشه‌وري که عليرغم انتقاداتش به سياست استالين درباره آذربايجان، پناهگاهي جز سوسياليسم اردوگاهي براي خود نمي‌ديد، از مهلکه گريخت تا سرانجام تلخ‌اش را در اعتماد و اطاعتي کورکورانه به نظامي بازيابد که بنيادش بر تازيانه استوار بود.

 

نکته ديگر مربوط به سي‌تير 1331 و نخست‌وزيري چندروزه قوام در پي استعفاي مصدق است که عنوان کتابت را نيز از تحولات همين چندروزه گرفته‌اي. قوام با اين اقدام با سرانجامي تلخ روبرو گرديد و خاطره‌اي منفي از خود برجاي گذاشت. در تحليل‌هايت پيرامون اين واقعه که به سقوط قوام و بازگشت مصدق به قدرت انجاميد به چه نکاتي برخورده‌اي؟

 

سرانجام قوام با سرنوشت تاريخي ما گره خورده است. شکست او در تيرماه 1331 فرصت تاريخي از دست‌رفته‌اي بود که بازگشت مصدق به قدرت و پيامد هولناکي چون کودتاي 28 مرداد 1332 را به دنبال داشت. مي‌توان گمان کرد که در صورت موفقيت او، نه تنها کودتايي در ميان نمي‌بود، بلکه آنچه سرنوشت ما را در سال‌هاي دور و نزديک رقم زده است، در مسيري ديگر و چه بسا به گونه‌اي متفاوت صورت گرفته و در وجدان تاريخي‌مان نقشي جز آنچه هست برجاي مي‌نهاد.

 

آيا سي تير را قيامي ملي ارزيابي مي‌کني؟.

 

سي تير شکستي شوم بيش نبود. شکستي شوم که به اجبار پيامدي چون کودتا را به دنبال داشت. مصدق علي‌رغم تمايلات خيرخواهانه و مبارزه در راه استقلال و حاکميت ملي، قادر به چيرگي بر بحران نبود. او بر اصول و ارزش‌هايي خدشه‌ناپذير باور داشت که در عرصه سياست و ديپلماسي از کارايي برخوردار نبودند. اصول و ارزش‌هايي که باعث شد تا با تکيه‌اي سرسختانه و غيرقابل انعطاف برآنها که از شيفتگي بر خود و بر ايران سرچشمه مي‌گرفت، حل مساله نفت را ناخواسته با مانع روبرو سازد. سياست او، آن هم محصور در حيطه نظر مشاوراني که آگاهي اندکي از مساله نفت داشتند، در عمل ايران را به راهي کشاند که جز شکست امکاني براي آن متصور نبود.

 

اين قضاوتي تند درباره آن واقعه تاريخي است.

 

من براي قضاوتي که بنيادش بر افسانه، بنيادش بر ستايشي سرشار از غرور يا ترحم برخود استوار باشد اعتباري قايل نيستم. آنچه ما امروز بيش از هر چيز بدان نياز داريم، افسون زدايي و روي برتافتن از تقدس در نگاه به گذشته است. مي‌بايست خود را از اين دور باطل که همواره حقيقت را با معيار افسانه محک بزنيم رها ساخته و با بازنگري نقادانه و فارغ از پيشداوري‌هاي ايدئولوژيک، به قضاوت زمانه و دفتر و کارنامه تاريخي خود بنشينيم.

با تشکر از وقتي که در اختيار من گذاشتي، برايت در مسير پژوهش‌هاي باارزش تاريخي آرزوي موفقيت هر چه بيشتر دارم.


يكشنبه 31 ارديبهشت 1385

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/8510/