روشنفکري عليه روشنفکري

ثمينا رستگاري

 


سوال ساده و مشخص است؛ چرا روشنفکران در کشور ما که عمدتاً به دليل نقد وضعيت موجود روشنفکر ناميده مي شوند، آنگاه که خود مورد نقد قرار مي گيرند، برمي آشوبند و ويژگي هاي اخلاقي و شخصي منتقد را مورد حمله قرار مي دهند؟

سوالي تکراري است و شايد با تسامح بتوان به تعداد روشنفکرهاي متعلق به جريانات فکري متفاوت آن را ضرب کرد اما تکرار آن صورت مساله را بي اهميت نمي کند و از وسوسه پرداختن به آن چيزي نمي کاهد. آنگاه که نصر روشنفکران ديني را حاملان حرف تازه يي نمي داند، سروش دفتر فرح نشيني نصر را پررنگ مي کند، زرافشان، ميلاني را به همکاري با ساواک متهم مي کند و شوکت به دليل نگاشتن کتابي تاريخي، مائوئيستي توبه کرده مي شود که براي تسويه حساب با گذشته اش، قوام را نبش قبر کرده و در کار بزک کردن او شده، آنگاه که مقدمه کتاب هاي سيدجواد را مشحون از عباراتي ناظر بر بي سوادي و ناداني ديگر روشنفکران مي يابي، وقتي که آرامش دوستدار سروش را شارلاتان مي داند و سروش او را کسي که نه دوستدار آرامش است و نه در پي حقيقت و... مي توان اين سوال را مطرح کرد. اما براي پاسخ به آن دو راه را مي توان برگزيد؛ اولين راه اين است که به طريق مالوف و مرسوم در جايگاه معلمي وارسته که مدارج اخلاقي را تا به انتها پيموده است و مي تواند محکي باشد براي سنجش رفتار ديگران اندر مذمت اين رفتار قلم فرسود و در يک نوشتار روشنفکر ايراني را مبتلا به مرض مهلکي دانست که گريبانش را رها نمي کند و اتفاقاً مي توان به دور اين تيري که (که اتفاقاً رها کردنش نيازي به خواندن آثار اين روشنفکران هم ندارد و فقط با تورق روزنامه ها آدمي را مسلح به نقد آنها مي کند) رها کرده ايم، دايره يي از عقب ماندگي دوراني مان را نيز ترسيم کنيم و اين ويژگي روشنفکران را علت جمله دردهايمان بخوانيم و آنگاه سرمست از گشودن گرهي تاريخي، نقطه يي بر پايان کلام مان نهيم. ولي آيا سوال واقعاً به همين سادگي است که بتوان پاسخي چنين ساده را نيز براي آن متصور بود؟ آيا در اين سوال با قرار دادن روشنفکر در موقعيتي معرفتي، آنگاه مورد حمله قرار دادن وضعيت شخصيتي او، اشتباهي روش شناختي را مرتکب نشده ايم؟ آيا به راحتي و با چرخش قلمي مي توان از «استي توصيفي»، «بايدي هنجاري و تجويزي» استخراج کرد؟

آنگاه که در ديار غرب برخي را عقيده بر اين است که وضعيت رواني روشنفکران در ساماندهي معرفتي آنها موثر است، مثلاً روسو در کتاب «اعترافات» از تاثير و نقش اضطراب خود در نظريه هاي سياسي اش صحبت مي کند، جان استوارت ميل سرخوردگي هاي عاطفي اش را در پي بردن او به عيوب آرمان هاي عقلايي و اجتماعي موثر مي داند و تصوير هگل از يک خداي بيگانه که براي نامتناهي بودن مبارزه مي کند را فرافکني حالات رواني او مي دانند و وقتي که هابز صادقانه ترس را همزاد خود مي داند، آيا سخت است که اندکي به اين گمانه خطر کنيم که وضعيت شخصي و رواني روشنفکران ما مي تواند در سوگيري ها و واکنش هايش اثر بگذارد؟ و آيا اساساً منابع معرفتي روشنفکران مي تواند ذخاير ژنتيکي، روانشناسي فردي و اجتماعي آنها را تغيير دهد؟ آيا روشنفکر آنگاه که ملبس به اين لباس فاخر مي شود بايد از تمامي آنچه تاريخ و جامعه و نياکانش به او تحميل کرده اند رهايي يابد؟ کاش چنين بود و رهايي از اين بندها و ويژگي هاي ناخواسته امکان پذير بود اما خشت بر آسمان مي توان زد و روشنفکران را چريک هايي اجتماعي تصور کرد؟

آيا در نظر گرفتن اينکه روشنفکري براساس ويژگي هاي رواني و شخصيتي اش در پي کسب دانستن آن چيزهايي رود که مي خواهد، فهم تغيير مواضع آنها را براي ما آسان تر نمي کند؟ اگر ويژگي شخصيتي فردي «ديده شدن» و «مورد توجه قرار گرفتن» باشد مذموم است؟ و اينکه اين فرد براساس اين ويژگي چيزهايي را بخواند و بگويد که اين ويژگي اش را ارضا کند از درجه روشنفکري ساقط شده است؟ و اصلاً آنگاه که ما تغيير را در يک روشنفکر نمي بخشيم آيا از تعصب دفاع مي کنيم يا در موضع نفي تغيير نشسته ايم؟

آيا خلقيات يک روشنفکر کارويژه روشنفکري او را تحت تاثير قرار مي دهد؟ و آيا تاثير معرفتي يک روشنفکر مسيري جداگانه و هويتي مستقل از خود او نمي يابد؟البته غرض، توجيه رفتار آنها که در نوشته هايشان همه را به بي سوادي متهم مي کنند و از فراز قله ها به ديگران مي نگرند، توجيه خشونت ها و تعصب هاي کلامي نيست بلکه تنها طرح سوالاتي است که پاسخ دادن به آنها شايد عمري را طلب کند و روزنامه نگار ايراني بودن توجيه مناسبي براي پاسخ دادن به همه آنها نيست؟داستايوفسکي در آثار تب آلوده خود نشان مي دهد که در ضمير هر کسي تمايلات متناقض و آشتي ناپذيري وجود دارد. کس به حساب آوردن روشنفکران کار دشواري است؟
منبع: اعتماد